تبليغاتX
حس غریب



گناه

تقصير از پروانه نيست ، اگر در راه عاشقي جان مي سپارد

گناه از شمع است كه بي رحمانه بالهايش را به آتش مي كشد .

تقصير از گلبرگهاي لطيف شقايق نيست ، اگر در غم جدايي از موطن پرپر مي شوند

گناه از دستان بي انصافي است كه جدايي را براي او به ارمغان مي آورند .

تقصير از پرستو ها نيست اگر بي آشيان و بي قرار رفتنند

گناه از سرماي بي رحمي است كه كوچ را به آنها تحميل مي كند

 

تقصير ازماه نيست اگر هر شب شاهد صبورتنهايي هاست

گناه از چشماني است كه با سردي نگاهشان غم را به دلها حواله مي كنند .

تقصير از معشوقه ها نيست اگر بي وفايي پيشه كرده اند

گناه از عاشقان است كه با صداقت بيگانه مانده اند .

تقصير از سوگند من نيست اگر به عشق وفادار مانده است

گناه از توست كه براي بي مهري هايت به دنبال بهانه اي .

تقصير ازجاده آبي پر محبت من نيست ، اگر بي خبر رفته ام

گناه از دل خاكستري پر نيرنگ توست كه تا ابد سنگي خواهد ماند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 20:24 توسط ندا |



شاخه هاي شسته، باران خورده، پاك

آسمان آبي و ابر سپيد

برگهاي سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهاي شاد

خلوت گرم كبوترهاي مست


نرم نرمك مي رسد اينك بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه هاي نيمه باز

خوش به حال دختر ميخك كه ميخندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب


اي دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمي پوشي به كام

باده رنگين نمي نوشي ز جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن مي كه مي بايد تهي است

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار


گر نكوبي شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:8 توسط ندا |



گفت: لاتقنطوا من رحمة الله

.:: از رحمت خدا نا امید نشید 

گفتم: انگار، مرا فراموش کرده ای!

گفت: فاذکرونی اذکرکم

.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم   خدا،طبیعت،درخت،زیبا،زیبائی،جنگل،سبزی،انسان،محبت،عشق،عاشقانه،زمین،جاده،انسان

      گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفت: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا

.:: تو چه می‌دانی! شاید موعدش نزدیک باشد  

گفتم: تو بزرگی و نزدیکیت برای منِِِ کوچک، خیلی دوره! تا آن موقع چه کار کنم؟

گفت: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله

.:: کاراهایی که به تو گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کند  خدا،طبیعت،درخت،زیبا،زیبائی،جنگل،سبزی،انسان،محبت،عشق،عاشقانه،زمین،جاده،انسان

 

گفتم:

خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور!   من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم

کوچک است... یک اشاره‌ کنی تمامه!

گفت: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم

.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه  

 گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل...

اصلا چطور دلت میاد؟

گفت: ان الله بالناس لرئوف رحیم

.:: خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربان است

 گفتم:

دلم گرفته

گفت:

بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشند  

گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله

گفت: ان الله یحب المتوکلین

.:: خدا آنهایی را که توکل می‌کنند  دوست دارد  

گفتم: خیلی چاکریم! ولی این بار، انگار گفتی:

حواست را خوب جمع کن! یادت باشد که ... 

 زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،نوزاد،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفا

گفت: و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره

.:: بعضی از مردم خدا را فقط به زبان عبادت می‌کنند. اگه خیری به آنها برسد، امن و آرامش پیدا می‌کنند و اگر بلایی سرشان بیاید تا امتحان بشوند، رو گردان میشوند. خودشان تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنند  

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌کنم ؛

گفت: فانی قریب

.:: من که نزدیکم  

گفتم: تو همیشه نزدیکی؛  من دورم... کاش می‌شد به تو نزدیک بشوم

گفت: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من

القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد کن

  فکر ، افکار ، قدرت ، سازنده ، ویرانگر ، فرزند ، هوشمند ، هوش ، کنترل ، زندگی ، موفقیت ،  کامیابی ،  بزرگ ،

 

گفتم: این هم توفیق  می‌خواهد!

گفت: ألا تحبون ان یغفرالله لکم

.:: دوست ندارید خدا شما را ببخشد؟! 

گفتم: معلومه که دوست دارم مرا ببخشی

گفت: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواهید شما را ببخشد و بعد توبه کنید  زندگی،انسان،کودک،مادر،دوست،دوستی،محبت،عشق،نوزاد،تولد،زیبا،زیبائی،دوستان،صفا

گفتم: با این همه گناه... آخر چه کاری می‌توانم بکنم؟

گفت: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگر نمی‌دانید خداست که توبه را  از بنده‌هایش قبول می‌کند؟!

گفتم : ...

گفت : ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 19:49 توسط ندا |



و خدا هم هست مثل همیشه...
....
برایم دعا کنید
شاید پیدا کنم خود گمشده ام را
یاالله

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:4 توسط ندا |



 امروز آمده ای پاسخ گوئی دعوت ابراهیم را که دعوت

 ابراهیم , دعوت خدای ابراهیم است: لبیک اللهم لبیک لبیک لا شریک لک لبیک
احرام می بندی سپید سپید بسان گاه تولد.
زلال زلال زمزم نوشیده ای

پرستو در قاف, شاید مناسبترین عنوان باشد برای آغاز راه

طواف می کنی هفت دور, به یاد هبوط آدم, به یاد جبرئیل, از عرش به فرش,
اقرا باسم ربک الذی خلق
.
صدای اذان بلال می آید, قامت می بندی, دو رکعت نماز عشق.پشت مقام ابراهیم, الهه توحید و یگانگی نماز می خوانی, پا بر صفا می گذاری

به سان هاجر می دوی, اسماعیل وجودت تشنه است, زمزم در وجودت می تراود و سعی تجلی اسرار قیامت است.
می روی برای تقصیر وبرای همیشه آثار گناه را از خود دور می کنی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:5 توسط ندا |



 

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این كه عكس

العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی كرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند

پادشاه بی تفاوت از كنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می كردندكه این چه

شهری است كه نظم ندارد. حاكم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این

هیچ كس تخته سنگ را از وسط برنمی داشت . نزدیك غروب، یك روستایی كه پشتش

بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیك سنگ شد.

بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را

كناری قرار داد. ناگهان كیسه ای را دید كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كیسه را باز

كرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا كرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود :

" هرسد و مانعی میتواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:2 توسط ندا |



الهي! بزرگتر از آني كه بخواهي مشكلات را در برابرم بزرگ جلوه دهي.

الهي! بخشنده تر از آني كه بخواهي وقتي با چشمان گريان نگاهت ميكنم به خطاهايم بنگري.

الهي! گويا تر از آني كه بخواهي فقط در قالب كلمات سخن بگويي.

الهي! صبور تر از آني كه بخواهي در فرجام اعمالم تعجيل كني.

الهي! نزديكتر از آني كه بخواهي براي يافتنت مرا سرگردان غربت كني.

الهي! مهربانتر از آني كه بخواهي وقتي با جامه اي آلوده به سويت ميدوم مرا در آغوش نگيري.

الهي! زيبا تر از آني كه با نماياندن زشتيهايم برتري خود را ثابت كني!

الهي! بي نياز از آني كه بخواهي رحمتت را از من دريغ كني!

الهي! ساده تر از آني كه بخواهي در ساده ترين جزء هستي يافت نشوي.

 

پس الهي تو را به بزرگيت، بخشندگيت ، گويايي ات، صبوري ات، نزديكيت، مهربانيت، زيبايي ات، بي نيازي ات، سادگي ات، اجابت كن نيازهايم را كه شنواتر از آني كه بخواهم آن را بر زبان آورم.

ومن به نگاه قامت تو می نشینم

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 21:8 توسط ندا |



اثبات خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:48 توسط ندا |



 

لیلی زیر درخت انار نشست.

درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ

گلها  انار شد  داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت .

دانه ها عاشق بود ند دانه ها توی انار جا نمی شدند.

انار کوچک بود. دانه ها ترکید ند. انار ترک برداشت .

خون انار روی دست لیلی چکید.

لیلی انار ترک خورده را چید .مجنون به لیلی اش رسید.

خدا گفت رازرسیدن همین بود

کافی است انار دلت ترک بخورد

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:57 توسط ندا |



 

دست هايم را بردم تا آسمان

دعا خواندم

دست هايم پر از شبنم شد

اين هم روزيِ دست هاي من :

باران

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:19 توسط ندا |



خدایا آنکه در تنهاترین تنهایی هایم  تنهای تنهایم گذاشت

تو در تنهاترین تنهایی هایش تنهایش نگذار.

خدایا سرنوشت من را خیر بنویس تا هرچه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

 و هر چه را

که تو زود می خواهی دیر نخواهم .

خدایا به من ذره ای از رحمت بیکرانت را ببخش تا بتوانم

 آنان که محبتم را تقدیمشان کردم و تحقیر شدم آنان که دوستشان داشتم

 و دشمنم داشتند و آنان که در حقم ظلم کرده اند را ببخشم .

خدایا به من قلبی ده که دوست داشته باشم هر آنچه آفریده توست .

خدایا آرامشی عطا بفرما که بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

و دانشی که تفاوت این دو را بدانم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 16:17 توسط ندا |



 

گفتم:خدا کجاست؟ 

گفت:اگرگفتی "کجا"مکان کجاست؟بتوخواهم گفت که خداکجاست؟

گفتم:تو میگویی،خداهمه جاست،اماهمه چیزرامی بینم جزخدارا؟

باخنده ای معنی دارگفت:بیچاره ماهی دریا،همه چیز رامی بیند،جزدریا را

گفتم:ازکجا معلوم،پس ازمرگ زنده شویم؟

گفت:ازکجا معلوم این درخت پس ازمرگ زنده شود؟

گفتم:درخت خوابیده است نه مرده

گفت:انسان خوابیده است نه مرده

گفتم:فلانی خودکشی کرد

گفت:چرا؟

گفتم:ازبودن نفرت داشت

گفت:بیچاره خبرنداشت که از"نبودن"شکایت داشت. انسان"بودن"را"نبودن"و"نبودن"را"بودن"می پندارد

گفتم:چرا نماز به دلم نمی نشیند؟

گفت:عاشق نیستی

گفتم:چه کنم عاشق شوم؟

گفت:از خودت بگذر

گفت:قرآن بخوان

گفتم:چرا!مگر کسی مرده است؟

گفت:آری

گفتم:چه کسی؟

گفت:انسانیت

گفتم:چرابعضی ازجوانان به ارزشهای دینی واصول انسانی پایبند نیستند؟

گفت:به تعویض خون نیاز دارند

گفتم:نمیدانم کیم؟

گفت:مسافری

گفتم:مقصدم کجاست؟

گفت:خدا

گفتم:راه کجاست؟

گفت:دل

گفتم:راهنماکیست؟

گفت:عقل و وحی

گفتم:در کوله بارت چه داری؟

گفت:زندگی

گفتم:به من هم میدهی؟

گفت:به شرط عشق

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:4 توسط ندا |



 

اي‌ كه‌ مي‌پرسي‌ نشان‌ عشق‌ چيست‌، عشق‌ چيزي‌ جز ظهور مهر نيست‌

عشق‌ يعني‌ مهر بي‌اما، اگر عشق‌ يعني‌ رفتن‌ با پاي‌ سر

عشق‌ يعني‌ دل‌ تپيدن‌ بهر دوست،‌ عشق‌ يعني‌ جان‌ من‌ قربان‌ اوست‌

عشق‌ يعني‌ مستي‌ از چشمان‌ او بي‌لب‌ و بي‌جرعه، بي‌مي، بي‌سبو

عشق‌ يعني‌ عاشق‌ بي‌زحمتي‌، عشق‌ يعني‌ بوسه‌ بي‌شهوتي‌

عشق‌ يار مهربان‌ زندگي‌، بادبان‌ و نردبان‌ زندگي‌

عشق‌ يعني‌ دشت‌ گلكاري‌ شده‌، در كويري‌ چشمه‌اي‌ جاري‌ شده‌

يك‌ شقايق‌ در ميان‌ دشت‌ خار، باور امكان‌ با يك‌ گل‌ بهار

در خزاني‌ برگريز و زرد و سخت‌ عشق، تاب‌ آخرين‌ برگ‌ درخت‌

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:6 توسط ندا |



غروب غم

 

عادت نکن به زندگی

 

زندگی با صحنه های شاد و غمگینش برای هر کس طعم و رنگی داره ، یکی اونو آبی

 یکی اونوزرد  یکی اونوقرمز  یکی اونوسیاه  یکی اونوسفید ویکی رنگارنگ می بینه

سعی کن زندگی رو به رنگ واقعیش ببینی و هیچ وقت لحظه های اونو لحظه پایان

ندونی چون همیشه زندگی جاریه این تو هستی که باید قایق محکمی بسازی از

عشق ،ایمان ،دانایی،معرفت واونوقت می تونی تو دریای مواج زندگی به راهت ادامه بدی و با پاروی توکل گذر کنی از طوفان های حادثه .....................................

غافل نشین در امواج ،عادت نکن به دریا......

زندگی رو در هر شرایطی زیبا ببین .........!!!!!!!!!!!  چون ؟؟!   خدا تو رو برای زندگی

کردن آفرید وفرمود عادت نکن به زندگی....................................

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:48 توسط ندا |



مثل کبوتر

دلت را خانه ما کن ، مصفا کردنش با من  

به ما درد دل افشا کن ، اجابت کردنش با من  

اگر گم کرده اي اي دل ، کليد استجابت را  

بيا يک لحظه با ما باش ، پيدا کردنش با من  

بيفشان قطره اشکي ، که من هستم خريدارش 

بياور قطره اي اخلاص ، دريا کردنش با من 

اگر درها به رويت بسته شده ، دل بر مکن بازآي  

در خانه دق الباب کن ، وا کردنش با من  

به من گو حاجت خود را ، اجابت مي کنم آني 

طلب کن آنچه مي خواهي ، مهيا کردنش با من  

بيا قبل از وقوع مرگ ، روشن کن حسابت را  

بياور نيک و بد را ، جمع و منها کردنش با من  

چه خوردي روزي امروز ، ما را شکر نعمت کن  

غم فردا مخور ، تأمين فردا کردنش با من 

به قرآن آيه رحمت ، فراوان است اي انسان

بخوان اين آيه را ، تفسير و معنا کردنش با من  

اگر عمري گنه کردي ، مشو نوميد از رحمت 

تو توبه نامه را بنويس ، امضاء کردنش با من

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 18:39 توسط ندا |



بود شمعي در غم پروانه اي  
 
 روشن و تنها به فکر چاره اي 
 
   شاپرک پروانه اي در فکر او     
 
  آتشي در جان او افکنده بود      
 
   درد پروانه ز درد شمع بود         
 
        شمع هم از درد پروانه فروزان گشته بود

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 22:5 توسط ندا |



من سکوت خویش را گم کرده ام!

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من؛که خود افسانه می پرداختم،

عاقبت افسانه ی مردم شدم!

 

ای سکوت، ای مادر فریادها ،

ساز جانم از تو پرآوازه  بود،

تا در آغوش تو ،راهی داشتم،

چون شراب کهنه ،شعرم تازه بود

 

در پناهت برگ و بار من شکفت

تو ومرا بردی به شهر یادها

من ندیدم خوشتر از جادوی تو

ای سکوت ،ای مادر فریادها!

 

گم شدم در این هیاهو ،گم شدم

تو کجایی تا بگیری داد من؟

گر سکوت خویش را می داشتم

زندگی پر بورنگ خوابد از فریاد من

 


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 21:4 توسط ندا |



 
در نگاه کسی که پرواز را نمی فهمد هر چه اوج بگیری

 

کوچکتر دیده خواهی شد

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 20:57 توسط ندا |



http://www2.irib.ir/occasions/Ramadhan/cards/Eid.gif

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

…………..با آرزوي قبولي طاعات و عبادات شما، عيد سعيد فطر بر  شما و  همه روزه‌داران مبارك باد.

 

ثواب روزه و حج قبول، آن كس برد

كه خاك ميكده‌ي عشق را زيارت كرد

وقتی یادم میاد خیلی ها بودن که پارسال آخرین ماه رمضونشون رو تجربه کردن، دلم میگیره… آخه شاید این بار نوبت من باشه که آخرین مهمونی ماه رمضون رو تجربه کنم…

خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه ی خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم.(آمین)

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 19:55 توسط ندا |



 

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد .

وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت . سپس ... چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت .

آنگاه از دانشجویان که باتعجب به او نگاه می کردند ، پرسید : آیا لیوان پر شده است؟

همه گفتند بله پر شده است .استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی

 قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت . بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضا های

خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟

همگی پاسخ دادند : بله پر شده است .

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتی شن را برداشت وداخل لیوان ریخت .

ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگ ها و ریگ ها را پرکردند . استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید : آیا لیوان پر شده است ؟ دانشجویان هم صدا جواب دادند :

 بله پر شده است .استاد از داخل جعبه یک بطری آب برداشت و آن رادرون لیوان خالی کرد .

 آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد . این بار قبل از این که استادسوالی بکند دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله پر شده..

بعد از آنکه خنده ها تمام شد استاد گفت :

 این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگ هاهم چیزهای مهم زندگی شما

مثل سلامتی ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را

از دست دادید و فقط اینها برایتان باقی ماندند هنوز هم زندگی شما پر است .

استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد :

ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند .

 مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند .

اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگها و ریگها باقی نمی ماند .

 این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند .

در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعا اهمیت دارند .

همسرتان را برای شام به رستوران ببرید . با فرزندانتان بازی کنید .

 و به دوستان خودسر بزنید . برای نظافت خانه یا تعمیر خرابی های کوچک همیشه وقت هست .

 ابتدا به قلوه سنگ های زندگیتان برسید . بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:52 توسط ندا |



 

جوان از گروه جلو افتاده بود. خیلی کند حرکت می کردند. او قصد داشت هر چه سریع تر قله رو فتح کنه. تند حرکت می کرد و با امید. هوا کم کم تاریک می شد و او بر سرعت خود می افزود . تا اینکه هوا کاملا تاریک شد به طوری که تا یک متری خود را هم نمی دید تصمیم گرفت همان جا بماند. کمی جابه جا شد اما ناگهان پاش لیز خورد و افتاد هیچ جا رو نمی دید و همین طور پایین می رفت تا این که ناگهان طنابش به صخره ای گیر کرد و خودش رو معلق دید در بین زمین و هوا.... کاری از دستش بر نمی اومد.هیچ چیز نمی دید...دست به دعا بر داشت... :"ای پناه بی پناهان ، ای خدای من ....کمکم کن...من کوهنوردی رو دوست دارم به خاطر اینکه وقتی به قوله می رسم احساس می کنم به تو نزدیک می شم خدایا تو نباید نا امیدم کنی .... اصلا مگه می شه تویه بی پناهی بندت رو رها کنی ....خدایا کمکم کن.....لحظاتی دعا کرد و گریه که ناگهان ندایی از آسمان رسید .... :"آیا تو ایمان داری که من می توانم ترا نجات دهم..."کوهنورد بیچاره که هم شکه شده بود و هم خوشحال از اینکه خدا رهاش نکرده بود، با تته پته جواب داد :"خدایا تو به همه چیز قادری ...من شک ندارم که تو می تونی کمکم کنی..."منادی گفت:"اگر به من ایمان داری طنابت را پاره کن....  "شاخ درآورد کوهنورد....مات و مبهوت بود که چه باید بکنه ، من و من کنان گفت :"خدایا اگه من طناب رو پاره کنم می افتم و می میرم..."جوابی نشنید. هر چی فکر کرد نتونست خودش رو راضی کنه به پاره کردن طناب....ترس بر وجودش غلبه کرده بود و نمی تونست طناب رو پاره کنه صبح شده بود و گروه تقریبا به نزدیکی های قله رسیدند منظره ای وحشتناک ....کوهنورد جوان در فاصله یک متری از زمین یخ بسته و مرده بود......

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 18:33 توسط ندا |



معبود یگانه ام !

با خودم فکر می کردم در این شب های عزیز ، بعد از دعا برای همه و همه ، برای خودم چی بخوام ازت

چی بخوام که همه چیز خواسته باشم

از بزرگی چون تو ، حاجت های ناچیز خواستن روا نیست

عزیز دلم !

از تو هیچ چیز غیر از تو نمی خوام ، چرا که تنها تو شایسته ی عشق ورزیدن و خواستن و ستودنی

خدای نازنینم دوستت دارم .............. دوست داشتنی چون خودت بی نظیر

 

سلام دوستای عزیز این دنیای مجازی شبهای قدر دوباره از راه رسیدند شبهای که مخصوص ما بنده های گناهکاره توی این شبها وقتی که قرآن به سرم می زارم و گریه می کنم خجالت میکشم به آسمون نگاه کنم توی این شبها وقتی اشک گونه هام رو خیس می کنه احساس می کنم خدا هم داره گریه می کنه ....توی این شبها اونقدر گریه می کنم که احساس می کنم هر لحظه جان از بدنم خارج می شه ....

نمی دونم به این احساس رسیدید یانه ولی شبهای قدر دست خدا رو روی شونه هام حس می کنم که محکم شونه هام رو گرفتن تا از فرط گریه شدید نلرزند ....

خدایا .... خداجونم .....

خجالت میکشم من سال گذشته قول دادم بنده خوبی برات باشم ولی عهد شکنی کردم امسال با چه رویی در خونت رو بزنم...

ولی تو هرسال من و بخشیدی امسال هم ببخش...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 14:54 توسط ندا |



شب قدر از شب‌های مقدس و متبرک اسلامی است. خداوند در قرآن مجید از آن به بزرگی یاد کرده و سوره‌ای نیز به نام «سوره قدر» نازل فرموده است.
در تمام سال، شبی به خوبی و فضیلت شب قدر نمی‌رسد. این شب شب نزول قرآن، شب فرود آمدن ملائکه و روح نیز نام گرفته است.
عبادت در شب قدر برتر از عبادت هزار ماه است. در این شب، مقدرات یک سال انسان‌ها و روزی‌ها، عمرها و امور دیگر مشخص می‌شود.
ملائکه در این شب بر زمین فرود می‌آیند، نزد امام زمان علیه السلام می‌روند و آنچه را برای بندگان مقدر شده بر ایشان عرضه می‌دارند.
شب‌زنده‌داری و تلاوت قرآن و مناجات و عبادت در این شب، بسیار توصیه و تأکید شده است.
در بعضی از تفاسیر آمده است که روزی پیامبر اکرم فرمود:«یکی از بنی اسرائیل لباس جنگ پوشید و هزار ماه (هشتاد سال) از تن بیرون نیاورد و پیوسته مشغول یا آماده جهاد فی سبیل الله بود.»
یاران پیامبر تعجب کردند و آرزو کردند چنین فضیلت و افتخاری برای آنها نیز میسر شود؛ در این هنگام بود که سوره قدر نازل شد و بیان شد که « شب قدر از هزار ماه عبادت و جهاد برتر است.»

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:56 توسط ندا |



ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگیم تقاشی روی دیوار بود.

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ برلب داشته باشم.

ای کاش کودک بودم تادراوج ناراحتی و درد بایک بوسه همه چیز را فراموش می کردم .

اما............افسوس...

کودکی نسیم دلنوازی بود وگذشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 15:7 توسط ندا |



خدایا ...!

من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام

آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست

آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام

آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام

امشب آمده ام اما نه مثل هرشب... کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی

من از تو می خواهم ... بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی

چشمهایم من ملتمسانه امیدوار به مهربانی توست ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:42 توسط ندا |



ماه من غصه چرا؟!


آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!

يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان نه شکست و نه گرفت!

بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت،

تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست!

ماه من غصه چرا؟!

تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست!

ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزي، مثل باران باريد، يا دل شيشه اي ات، از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي وا کن،

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!

او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد...

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد...

ماه من!

غصه اگر هست، بگو تا باشد!

معني خوشبختي، بودن اندوه است...!

اين همه غم و غصه، اين همه شادي وشور، چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند، همه را با هم و با عشق بچين...

ولي از ياد مبر؛

پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!

و در آن باز کسي مي خواند؛

که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟! چرا؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 12:25 توسط ندا |



عجب صبری خدا دارد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:28 توسط ندا |



عجب صبری خدا دارد... عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم همان یک لحظه ی اول، که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان جهان را با همه زیبایی و زشتی بروی یک دگر ویرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که در همسایه ی صد ها گرسنه، چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین زمین و آسمان را واژگون، مستانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی تا که می دیدم عزیز نابجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد، گردش این چرخ را وارونه ، بی صبرانه می کردم

عجب صبری خدا دارد! اگر من جای او بودم که می دیدم مشوش عارف و عامی، ز برق فتنه ی این علم عالم سوزِ مردم کش به جز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم

 عجب صبری خدا دارد! چرا من جای او باشم؟ همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ، تاب تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد وگرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم عجب صبری خدا دارد، عجب صبری خدا دارد...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 19:22 توسط ندا |



 

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.
مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.
و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.
مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.
درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 9:12 توسط ندا |



تو كه ايستاده ميخواني قنوت گريه هايت را

ميان ربناي سبز دستانت دعايم كن

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:22 توسط ندا |




انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست